از دیروز برات بگم که انقد حالم بد بود که با اینکه 5 شنبه بود به خودمون تعطیلی دادیم و بخاطر برف شدید خونه موندیم و استراحت کردم چون حالم خیلی بد بود.نتونستم ببینمت اما شب پروفایلتو چک کردم و دیدم عکس جدید گذاشتی و کلی بهت نگاه کردم و آروم شدم...
پریروز هم سرماخورده بودم.صبح که نیومدی و عصر که رفتم اونور تو اومده بودی و آبجی گفت کلی با رضا بازی و شیطنت کردین و من ناراحت شدم که نبودم.شبم در حد 2 دقیقه از کنارت رد شدن و دیدنت گذشت.دیدمت چای میخوردی و تو اون سرما هیچی نمیخاستم جز اینکه اون چای رو با هم و به دل خوش بخوریم.کاش یکم از حس منو تو داشتی...
پریشب خابت رو میدیدم.یه لحظه هم از خابم در نمیومدی.همه جا همراهم بودی.دقیق یادم نیس چیکار میکردی اما یادمه دائم بودی.فقط اونجاش یادمه یه لباس بافت یقه خز اسپرت که بیشتر هم به زنونه میخورد تا مردونه و عکس ژورنالیشو دارم تنت بود و من دیدم که بیرون واستاده بودی و بهت لبخند زدم و بهم لبخند زدی و همون موقع از خاب پا شدم
روز قبلش هم تا ظهر که نیومدی عصرم اومدی و از تو ماشین دیدی من پیش رضام نیومدی تو.منم بهم برخورد اما برای حفظ غرورم به رضا گفتم بیاد پیشت و خودم تنها موندم که بعد از یکی دو دقیقه پا شدم رفتم پیش خاهرم.چون دلم شکست.من برای دیدن تو اومده بودم...
شب قبلشم خوابت رو دیده بودم.میخاستم برم بیرون و گلبوته های عمه اومده بودن خونمون.خاهری بهم زنگ زده بود که بیا خونه.خودمو رسوندم و دیدم علاوه بر گلبوته ها موتور تو هم هس!اومدم خونه دیدم شب قبلش یه چیزایی شده بوده که تو و رضا مجبور شده بودین بیاین خونه ما بمونین و تو اتاق من خابیده بودین.نمیدونی چقد تو خابم خوشحال بودم که تو توی اتاق من خابیدی.هزار تا فکر میکردم!اتاقم مرتب بود؟وسایلم سرجاش بود؟نظرش درباره اتاقم و وسایلم چی بود؟کی بیدار میشه؟کی میبینمش؟؟؟
دیدم که رضا بیدار شد و اومد بیرون و تا درو باز کرد من داخل اتاق سرک کشیدم.دیدم تو توی خاب نازی و پتو رو کشیدی رو خودت.چیزی ازت دیده نمیشد اما همین حس ک بدونم تویی آرومم میکرد.تو هنوز خاب بودی و من چشمم دنبالت...از خاب پاشدم و نتونستم ببینمت...
دلتنگتم.خیلی.و هر روز این دلتنگی بیشتر میشه و از بین نمیره لعنتی...
چقدر زمان میبره تا برام عادی شی؟چقدر زمان میبره تا از یاد ببرمت؟خدا میدونه.فقط خدا میدونه
دوست دارم...
برچسب:
نویسنده: آرمان محمدپور