هعی خدا.چرا سهم من این شد؟
امروز عصر دیدم که جارو هست!صدات کردم و ازت خاستم بپرسی که مال ماست یا نه
خدایا!بازم تونسته بودم باهات بحرفم.حتی چند لحظه.حتی درباره چیز مزخرف و بی حسی مثل جارو!و جارو تونست بهترین کاربردشو تو طول تاریخ نشون بده!باز شدن سر حرف یه عاشق با معشوقش.دیدن معشوق اونم دوبار.نگاه کردن بهش.آروم و آشوب شدن.وای که چقد خوبه دوس داشتنت...
رفتی و انگار خدا خواسته بود که فقط باهات بحرفم و آروم شم.وگرنه دو دقیقه بعد آقااحمد اومد و گفت که مال ماست.اما چقد خوبه که خدا انقد منو دوس داره.نیومد پیش شما و نگفت که بهم گفته و باعث شد بازم بیای.بار اول گفتنم.بار دوم گفتن نه.بار سوم پرسیدنم.و حالا بار چهارم بود که میومدی.رو بخاری نشسته بودم و غرق تو گوشی.تا گفتی"آره همینه"یا یه چیزی تو همین مایه ها که نمیدونم از ترس بود یا از ذوق که نشنیدم،سکته کردم و یه متر پریدم هوا.از خجالت سرمو فروکردم تو خودم و چقدرررررررر قشنگ خندیدی.فقط گفتی ترسیدی؟گفتم آره.خیلی بد ترسیدم.آروم خندیدم و تو بلند و مردونه.چقد خوبه صدات.چقد خوبه خنده هات.فقط چون عاشقتم!!!!عشق چیزایی که قشنگ نیستنم قشنگ نشون میده...
شاید صدا و خنده قشنگی نداشته باشی.اما به نظر من بهترینه و صدای آرامش و خوشبختیه.چقدرررررر دوست دارم.هر بار که میبینمت دوس دارم بپرم بغلت کنم.ببوسمت.چشاتو.لباتو.به خودم فشارت بدم و بگم کاش مال من بودی،اما انقدر بی احساس نبودی و میتونستم مال خودم کنمت و خوشبخت شیم...
چقد دلتنگ و بی قرارتم.چقد دوست دارم.چقدر زیاد...
برچسب:
نویسنده: آرمان محمدپور